هزار خواهش و آیاهزار پرسش و اماهزار چون و هزاران چرای بی زیراهزار بود و نبودهزار شاید و بایدهزار باد و مبادهزار کار نکردههزار کاش و اگرهزار بار نبردههزار پوک و مگرهزار بار همیشههزار بار هنوز...مگر تو ای همه هرگزمگر تو ای همه هیچمگر تو نقطه پایانبر این هزار خط ناتمام بگذاریمگر تو ای دم آخردر این میانه تو سنگ تمام بگذاری...- قیصر امین پور -پ ن ۱: حال من مثل یتیمیست که هنگام دعابه فراز «بابی انت و امی» برسد...- علی عطری -پ ن ۲: مگر نمی شودآدم سالهای بعد را به یاد بیاوردو برای خودش گریه کند؟- عباس معروفی -پ ن ۳: نوعی تنهایی در این جهان بسیار بزرگ وجود داردکه آن را ف هیچ...
میان تاریکیترا صدا کردمسکوت بود و نسیمکه پرده را میبرددر آسمان ملولستارهای میسوختستارهای میرفتستارهای میمردترا صدا کردمتمام هستی منچو یک پیالهی شیرمیان دستم بودنگاه آبی ماهبه شیشهها میخوردترانهای غمناکچو دود برمیخاستز شهر زنجرههاچو دود میلغزیدبه روی پنجرههاتمام شب آنجامیان سینهی منکسی ز نومیدینفس نفس میزدکسی به پا میخاستکسی ترا میخواستدو دست سرد، او را دوباره پس میزدتمام شب آنجاز شاخههای سیاهغمی فرومیریختکسی ز خود میماندکسی ترا میخواندهوا چو آوازیبه روی او میریختدرخت کوچک منبه باد عاشق بودبه باد بیسامانکجاست خانهی باد؟کجاست خانهی هیچ...
بیش از اینهاآه... آریبیش از اینها میتوان خاموش ماندمیتوان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاه مردگان ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بیرنگ بر قالیدر خطی موهوم بر دیوارمیتوان با پنجههای خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند میباردکودکی با بادبادکهای رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسوده میدان خالی راباشتابی پرهیاهو ترک میگویدمیتوان برجای ماند در کنار پردهاما کور... اما کرمیتوان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب سخت بیگانهدوست میدارممیتوان در بازوان چیرهی یک مردمادهای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفرهی چرمینبا دو پستان درشت سختمیتوان هیچ...
زآن نامهای که دادی و زآن شکوههای تلختا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته استای مایهی امید من ای تکیه گاه دورهرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته استشاید نبوده قدرت آنم که در سکوتاحساس قلب کوچک خود را نهان کنمبگذار تا ترانهی من رازگو شودبگذار آنچه را که نهفتم عیان کنمتا بر گذشته مینگرم عشق خویش راچون آفتاب گمشده میآورم به یادمینالم از دلی که به خون غرقه گشته استاین شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟این درد را چگونه توانم نهان کنمآندم که قلبم از تو به سختی رمیده استاین شعرها که روح ترا رنج داده استفریادهای یک دل محنت کشیده استگفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش ازینآگاهی از دورویی مردم هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: بازگشت, نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:05
زنی که آمد و با نصف دوم دیه رفتزنی که زایید و با دو سکه مهریه رفتزنی که مثل لباسی نشسته تن میشدزنی که با شوخی، مادر وطن میشدزنی که در سبد قرمز جهان گم بودزنی که سیب نمیشد، زنی که گندم بودزنی که تنها میشد، زنی که طاقت داشتبه گریه کردن در نور ماه عادت داشتزنی که نان از دستان دیگری میخوردزنی که قرآن میخواند و توسری میخوردزنی که با هر زاییدنش کفن میشدزنی که از اول زن نبود، زن میشدزنی که لاغر میشد، زنی که پوست نداشتزنی که چشمانش را زیاد دوست نداشت...- حامد ابراهیم پور -پ ن ۱: ما در زمینی قابل اشتعال زندگی میکنیم.همیشه آتش هست.همیشه خانهها از دست میروند و زندگیها گم می هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:05
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانموین درد نهانسوز نهفتن... نتوانمتو گرم سخن گفتن و از جام نگاهتمن مست چنانم که شنفتن نتوانمشادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاهگر دامن وصل تو گرفتن نتوانمبا پرتو ماه آیم و چون سایهی دیوارگامی ز سر کوی تو رفتن نتوانمدور از تو من سوخته در دامن شبهاچون شمع سحر یک مژه خفتن... نتوانمفریاد ز بیمهریات ای گل که درین باغچون غنچهی پاییز شکفتن نتوانمای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهمدارم سخنی با تو و ... گفتن نتوانم...- محمدرضا شفیعی کدکنی -پ ن ۱: آنقدرها سکوت تو راگوش میکنمتا گوشم از شنیدن بسیارکر شود...- محمدعلی بهمنی -پ ن ۲: غیر رویت هرچه بینم نور چشمم هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: سخن, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:05